53-اولین پست رسمی بهترین سال زندگیم:۱۳۹۲
سلام فلفل دلمه ای مامان
،
قربونت برم من که هر روز داری بزرگتر و قشنگ تر و دلربا تر میشی!
عزیزم بعد از ۱۰ رو دارم وبت رو آپ میکنم و ی عالم حرفای ناگفته دارم ،
نمیدونم چجوری بگم و از کجا شورو کنم. ای خدا نعمت ها و لطف هاتو شکر که از اول این سال جدید همش واسمون اتفاق های خوب افتاده و سال ۹۲ یکی از قشنگترین و رویایی ترین سال تمام زندگیم میشه!
اول از همه امیدوارم که امسال سال نینی دار شدن دوست های خوبم باشه که هر لحظه واسشون دعا میکنم
، امیدوارم که خدای مهربونمون امسال چندتا از قشنگترین و زیباترین و معصوم ترین و پاکترین فرشته هاشو به دوست های عزیزم شیما جون ، زینب جون و فرزانه جون و زهرا جون و همینطور تمام مامانای منتظر بده....خود خدا میدونه که چقدر دلم واسشون روشنه! 
دیگه اینکه جنسیت نینی جونی چندتا از دوست های خیلی خوبم هم مشخس شده
و من بیقرار ترم برای دونستن جنسیت تو!!
!
شیدا جونی عزیزم که همون طور که میخواست دختر دار شد،،،، ،شیدا جون وجود زیبای صبا خانوم ناز رو بهتون تبریک میگم، ایشالله که تا ۵ ماه دیگه خوشگل خانومتون رو به سلامتی در آغوش بگییری 

۲ تا از دوست های دیگم ، یکیشون سحر ناز که ۲۴ سالشه و ۳ روزه که فهمیده یه آقا پسر رشید داره! اسم نینی شد آقا سهند گل!
و مهفام عزیزم که اونم صاحب ی دخملی خوشگل شده اسمشم قراره بزارن مهکامه
!!!
خلاصه که این هفته واقعا خیلی عالی بود!!!
واسه همه دوست جونیام خوشحالم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
!
دیگه خبر جدید اینکه دقیقا شب قبل سال تحویل بود که خان داداش ما اومدن ایران ، حوالی ساعت ۱۰ شب بود که زنگ آیفون رو زدن و من که از قبلش با برنامه ی زانیار خبر دار بودم ، کلی خودمو درست کردم و خوشگل مشگل و شیک و پیک منتظر اومدن آقا رادین بودم ، آیدین و مامان و بابا روحشونم خبر نداشت و وقتی رادین رسید
، همشون شوکه شدن ، مخصوصا مامان که همینجوری ی بند اشک میریخت! قبلنا اگه مامانو تو ی همچین وزی میدیدم همش واسم سوال پیش میومد که چرا دائم میزنه زیر گریه تو خوشیها! اما الان از ته قلبم درکش میکنم!
رادین عزیزم ، داداش نازنینم ، خوش اومدی!!!!!!!!!!!!!!
!
راستی واسه داداشی هم ی تولد عالی گرفتیم!!! بهش لباس دادم!!



و اما سورپریز من!!!
بعد از احوال پرسی با رادین ، آقا داداش گل هنوز نیمده امر فرمودن که برم ساک کولیشو که تو پارکینگ گذشته بود رو بیارم ، آیدین خواست جای من بره که رادین با ی قیافه ی مشکوک جلوشو گرفت منم که روحم خبر نداشت و از ی طرف خوشحال و شاد بودم با بیخیالی رفتم پایین و خواستم ساک رو وردارم که یکی از پشت بغلم کرد و دستش رو گذشت رو چشم ها و دهانم ، از ترس داشتم سکته میکردم و نمیدونستم که چیکار کنم ، همون شوخی قدیمی دوران مدرسه که :اگه گفتی من کیم؟ اما اینبار ساعت ۱۰ شب!!
بوی ادکلونش خیلی واسم آشنا بود بعد از چند ثانیه دستش رو برداشت و من مثل برق برگشتم و دیدم
بابایییه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

!!
zaniar بود!!!! خدایا حس میکردم دارم خواب میبینم
، نمیتونم احساسم رو بگم اما بیشتر از همه فقط خودم بودم که سورپریز شدم!!!!!!!
عموهای مهربونش که همشون دکتر و متخصص هستن و زانیار اونجا پیششون بود لطف کردن و برای عید ی بلیت ۱۴ روزه گرفتن که بابایی بتونه با رادین بیاد و منو ببینه
!!!
خدایا شکرت!!!!!!!
فقط همینو دارم که بگم!! بهترین سال عمرم بود از همون ثانیه ای که تحویل شد! 
همه ی خونواده شاد و خندون بودن و فقط از خدا میخوام که سهم این شادی رو بین همه قسمت کنه!
در ضمن خوشگلکم بابایی و دایی جون/ واست ی عالم هم سوغاتی گرفته بودن !!!
چمدون بابارو که باز کردم ، روش همه لباس بچه بود و منم ذوق مرگگگگگگگگگ!!!!!!

خلاصه که همه چی عالی بود!
!!
فقط الان که ۴ روز به رفتن بابایی مونده باز دوباره دلم گرفته!!
!
به نبودنش تقریبا عادت کرده بودم که با اومدنش دوباره درد رفتنی تازرو تازه تر کرد
راستی حتما تو این ۴ روز مونده با زانیار میرم سونو تعیین جنسیت! دوست دارم که خودش هم باشه و جنسیتت رو بفهمیم!!
!
راستی دیگه اینکه دکترم آب پاکی ریخت رو دستم و کلا از سفر و مسافرت منعم کرد.....

با وجود اصرار مادر شوهر و پدر شوهرم و اومدن زانیار بازم نتونستم برم ببینمشون ، زانیار خودش تنهایی رفت!
من هم خونه نشینم همچنان!!!
![146619_bigbed[1].gif 146619_bigbed[1].gif](http://freesmile.ir/smiles/146619_bigbed[1].gif)
بابایی واسم سوغاتی ی ساعت خوشگل اورد و داداش رادین هم واسه تو ی دما سنج نوزاد مارک عالی!! با ی خلس خوشگل ، جفتشونم واست لباس اوردن!!!
عکس های لباسات و کادویی من و عیدی هارو تو پست بعدی میزارم !!!
دوست دارم عقش من!! 


53-اولین پست رسمی بهترین سال زندگیم:۱۳۹۲
